|
|
... |
 |
- بازگشت غرور آفرین دوست عزیزمان ژاندارک را به محیط مجازی گرامــــــــــــــــــی میداریم!
(از طرف بروبچز محله اینوریا!) |
|
|
|
|
|
| |
|
پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 |
|
من.پنجره و باران |
 |
|
امروز آسمون همش باریدنش گرفته بود.یکســـــــــــره بارید و بارید و...
شنیدین که شاعر میگه:
شیشه پنجره را باران شست
از دل تنگ من و این حرفــــــــــــــا..حالا کاری ندارم.
از پنجره اتاق بیرون رو نگاه میکنم و به سیلی که بارون رو شیشه راه انداخته خیره میشم.یکی یکی میان سر میخورن.با هم قاطی میشن و انقد تند تند میان که جاهاشون گم میشه.
یه ذره فکر میکنم.میبینم انگار صدای بارونو دوست دارم.
خدایا واسه همین یه ذره احساسی که واسم مونده ازت ممنونم.
.
پ.ن:یه بنده خدایی قالب قبلی ما رو به فنا داد... اصرار نکنین اسم نمیبرم!
زین پس هر جور راحتین..بادکنک باز..یا بادبادکبـــاز.مسئله این است! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
خودآزاری |
 |
|
بعضی وقتا وقتی داری دنبال یه چیزی قاطی وسایل قدیمی توی انباری میگردی می بینی اون چیزی که میخواستی پیدا نکردی که هیچ..یک ساعته نشستی با یه وسیله(که تازه مال خودتم نیست)داری یه دنیا خاطره رو مرور میکنی.
مثل اون روز ..اون پاکتی که توش کایتم بود و یه تابلوی خوش نویسی که رو اون شعر غروب سیاوش قمیشی نوشته.نـــــه! انگار بعضی وقتا کلن می طلبه که خودتو دق بدی!! |
|
|
|
|
|
| |
|
شنبه بیست و هشتم آذر 1388 |
|
نات فانی! |
 |
|
۱)گوشیو دو دستی گرفته بودم جوری که انگار بار اولمه میبینم محو عکس شدم.همون عکسی که اون روز برفی تو حیاط دانشگاه گرفتیم.تو عکس همه خوشحالن.هر ۵تامون.من.مریم.زهرا.مونا و عطیه.
اون موقع ها همه مون خوشحال بودیم.ولی الان...
دنیای گندیه..باید احساس خرج کنی ..تا ضربه بخوری!
.
۲)امسال بیشتر از هر سال واسه محرم دلم تنگ شده بود.از همیشه محجبه تر می شم..با اینکه احساس میکنم قیافم شده شبیه سوسک! ولی کلن دوستش دارم محرمو.
۳)خیــــلی بده.........آدم تولدش بیفته وسط عاشورا!! اوووووم..اصلنم فک نکنید اون یکی منما
۴)ای ..خدا..چرا این اسفندیا دست از سرمن برنمی دارن؟! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
دونقطه دی! |
 |
|
وسط جمع تو مهمونی درست موقعی که همه ساکتن عیــــن چی میزنم زیر خنده..یه نگاه به مریم می کنم (که از جریان خبر داره) و آروم میگه:خــاک تو سرت!تو باز تصــور* کردی؟؟...
.
.
یه وقتایی ..بعضی ها..تو عالم خواهر برادری در حین فضولی کنجکاوی و نگرانی و این حرفا تو موبایل داداشه..یه بلوتوثایی پیدا میکنن که..بعدش باید روده های طرفو از کف اتاق جمع کنن!!
بدبختی هم هی وسط جمع یاد آدم می افته و یهو میترکه از خنده و نمیدونه چه جوری جو رو جمع کنه!!
.
داداشم(در حین پرتقال پوست کندن و در حالیکه از هیچ جا خبر نداره):خوب میـــــــشی...
پ.ن: خدا بگم چیکارتون کنه!یه مریض دپرسو رو از مرگ حتمی نجات دادین!!
.
*تصور: اصولن عامل اصلی خندیدنای من،تصور ناخداگاهیه که درباره اون موضوع می کنم.امتحان کنید!خیلی حال میده!! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
خواهران غریب |
 |
|
بهش سلام می کنم.
میدونم که وقتی میاد خونمون کمه کم ۳روز چتر بازی رو شاخشه! میخواد کم کم حوصله مو با رئیس بازیاش سر ببره.از کل دیزاین خونه به خصوص اتاقم ایراد بگیره و خدا نکنه یکی تاییدش کنه..تا سر کل عالم و آدم منت بزاره.همیشه فکر میکنه همه چیزو می دونه...
فکر کن...!
هنوز که هنوزه وقتی حرف از عروس و عروسی میشه آخرش میگه:ولی خودمونیما..خدایی من تو عروسیم یه چیز دیگه شده بودم!
بهش لبخند می زنم و وانمود می کنم دلم براش تنگ شده.ولی نمیدونه بعضی وقتا توی دلم چقد می خوام خفش کنم!
.
سوال اخلاقی:یعنی همه آبجی بزرگه ها همین جورین؟
نتیجه اخلاقی:هیچ وقت به آبجی کوچیکتون زور نگین! |
|
|
|
|
|
| |