تبليغاتX
بــادبادکبـــــــاز

شب عید تو مترو..

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
وصف یه روز عادی:

سر جات وایسادی و عین انسانهای متشخص و متمدن منتظری که در قطار به روت وا شه و در کمال آرامش بری و بشینی.(چه توهمی!)

قطار نزدیک میشه..ازت رد میشه و بادش میزنه تو صورتت.جلوت یه در بسته میبینی...الان وا میشه..

..که ییـــهو..

جسمی با سرعت ۱۰۰۰۰ کیلو متر در ساعت تمامی انرژی پتانسلتو یه ۱۰۰۰ تا دیگه میزاره روش و میچسبونتت به در قطار..به طوری که دماغت رو شیشه پهن میشه و پاهاتو رو هوا حس میکنی و در کل قانون نیوتن رو زیر سوال میبری!!

تا میای بجنبی چی بوده و چی شده در وا میشه و پرت میشی تو واگن.هنوز به خودت نیومدی که با مشت و لنگ و لقدی که هنگام هجوم همون جسم مذکور به داخل واگن بهت میخوره وادار میشی ۱۰ دور٬ دور خودت بچرخی..

قطار راه افتاده..دور و برت رو نگاه میکنی..همه جا ساکته و بوی گند مام ۸در۴ سبز با بوی مترو قاطی شده و تا چشم کار میکنه واگن پر از مسافراییه که عین گربه ی شرک نگات میکنن!!

.

نتیجه ی اخلاقی:ما نتیجه میگیریم که رایگان شدن مترو در روز اول عید ممکن است باعث شود رگ اصفهانی نهفته ی ملت گل کند و تمامی دید و بازدیدهای نوروز را در همان روز انجام دهند .نقطه!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:4 توسط بادبادکباز |

ارقامی اندر وصف شرمندگی

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
 

چه بسیار دور می شوی از من/آنگاه که می جویم و نمی یابمت/..ودلگیر میشوم/ که تو در بلندایی به بلندای  آسمان / به بیلــــ... ی مرا مهمان میکنی!

تو کجایی؟/ در آن هنگام که به دور خود چرخندگانیم/ و این خطوط یک سویه ی ثابت/بشارت حضورت را میدهند/دوری تو سکوت است/ و آمدنت زنگها را به صدا درمیآورد...

/آنگاه که شرمندگی را به کناری نهندگانیم!...

                                                                      

                                                      برگفته از مجموعه ی"بدنبال آنتن"اثر بادبادکف!

 

 

پ.ن:خدا هیچ جنبنده ای را (حتی موقتا)مجبور به استفاده از ایرانسل نکند!آمین..

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:35 توسط بادبادکباز |

تست کنکور!

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
 

 بینندگان عزیز..تصویری که ملاحظه میفرمایین از قسمتی از سرویس دانشگاهمون گرفته شده. ما نیز از مبهم بودن تصویر به علت در حال حرکت بودن و نبودن امکان گرفتن عکس مجدد استفاده کرده و تستی طراحی کردیم.

واما سوال: تصویر مورد نظر چه میتواند باشد؟

۱) کت شلوار آقای راننده که تازه از اتوشویی گرفته

۲) بند کفش همسایه ی آقای راننده اینا

۳) پالتو پوست آقای راننده که شسته گذاشته خشک شه

۴) همون چیزی که فکر میکنی!

 

پ.ن ۱: ما خیلی خوشحالیم که سرویسمون امکانات خشکشویی و اکسپرس و این حرفا هم داره.این ترم ۱۲۰ تومن که سهله...۲۰۰ تومن هم بالاش میدیم!

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:42 توسط بادبادکباز |

این حسین کیست...

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
 

دوباره به دقت از اول داستان رو گوش دادم.عین کسایی که بار اولشونه داستانو گوش میکنن. وقتی به فرات رسید  دلم تپید.

انگار یه حسی گفت:این بار هم گوش کن.شاید... شاید این دفعه قصه عوض بشه!

 ولی افسوس که دوباره...

         دوباره تکرار شد...

                                                      چه پر بلاست امروز...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:52 توسط بادبادکباز |

حافظا...

پنجشنبه بیستم دی 1386
 

شاعره ای گمنام میگه"ساقیا می*بده میخوایم شاهد*شیم/حالیا امتحانات در راه است!"

 

 

می: آبشنگولی.. قهوه.. نسکافه...کافی میکس...

شاهد: شاهد صبح شدن و خروپفهای آبجی کوچیکه!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:54 توسط بادبادکباز |

به کی سلام کنی؟..به من!

پنجشنبه ششم دی 1386
 

  • چند وقته حلقه ی دور سیاره "ساترن" م غُر شده!

قدیمی ترها میگن این حلقه ی زبون بسته کار یه جور خط کش رو واسه ساترنیا میکنه..حالا یه دو روز خط کشه نباشه بقیه ی باید...؟؟ اصلا همیشه این زحلی ها مورد ظلم و ستم باقی سیارات قرار گرفتند.حالا برخورد شهاب سنگا و آدم های فضایی بماند..

  • یادمه نسرین دو ماه پیش ازم پرسید که ..اِ؟؟ ساترنی هستی؟؟ اوهووم.(کله ای تکون داد و )گفت: آرام و متفکر...  گفتم آره..چه جورم! ازون مدل متفکرایی که موقع تفکر...حالا..
  • و...روزی مثل همه روزها...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:26 توسط بادبادکباز |

آخرین ته مونده های پاییز

پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
 

پاییز امسال هم تموم شد.البته یه مقداری طوفان همراهیش کرد به طوری که نزدیک بود ما رو هم با خودش ببره! فردا شب یلداست. و واسه خیلیها مثل یلدای هرسال ... اما بلندی یلدای امسال واسه من حکایت دیگه ای داره...

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی                      چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی 
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد             بزه کردی و نکردند مذنان ثوابی 
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند                    همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی 
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم          که به روی دوست ماند که برافکند نقابی 
سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد                که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی 
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید                    مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی 
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری         تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی 
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی    عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی 
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن                  که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی 

                                   

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:43 توسط بادبادکباز |

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
پیش نویس:خیلی همین جوریش میاپیدیم؟!

ته نویس:به علت خواهر عروس شدگی!! سرمان شلوغ میباشد همی...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:36 توسط بادبادکباز

این خانه دور است!...

شنبه دهم آذر 1386
کف اتاقی که ۳ دنگش مال منه دراز میکشم/پاهامو روی تختی که مال من نیست میزارم / کش میام و به این دنیای ت.. که مال همه س فکر میکنم /

به جای خالی کفشی که مال منه نگاه میکنم/

بیخیال.../

پا میشم.میخوام برم بیرون /دنبال روسری گلبهیم میگردم../یه اتفاق جالب: نیست! /رو طنابم نیست.../

میشه حدس زد همون جاییه که کفشم هست /وسایل داخل کیفی که مال منه جلو کمدمه /خودش نیست!/

کی این سلاطین خوب میشه؟؟؟؟!!!/

.

همون جاست که چهارزانو کف همون اتاق میشینم و ترجیح میدم این بار مدل چهارزانو رو واسه فکر کردن به این دنیای ت.. انتخاب کنم. (اِسلشمم نمیاد!)

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:0 توسط بادبادکباز |

اندر خم نشریه ی استادی-دانشجویی...

جمعه بیست و پنجم آبان 1386
یکی بود یکی نبود .غیر از خدا هیشکی نبود.

توی دومین ماه از سال تحصیلی جدید به سر میبردیم که خبر رسید: چه نشستی؟ ..چشمه(ویژه نامه آغاز سال تحصیلی)درآمده.

ما هم که ۵ ترم است که تشنه ی این چشمه ایم که ببینیم در این دانشگاه چه میگذرد بسیار خجسته و خرسند گشتیم و با خود گفتیم که بعد این همه نشریه نشریه کردنها چه در پیش رو داریم.لازم به ذکر است که در این بین بیاد موهای رنگ دندان شده ی ترم بالایی ها دقایقی چند سکوت کردیم.

همان طور که سکوت کرده بودیم تنی چند از هم رشته ای های گرافیک پاس کرده سر رسیدند و هنوز نرسیده لوگو و صفحه آرایی نشریه را به چار میخ نقد کشیدند و ..خلاصه مجلس گرم..شیرین و جذاب نخودچی خوران به راه انداختیم!

ولی از شما چه پنهان نشریه آنقدر خشک بود که ترسیدیم ورقش بزنیم و بوی خبرهای سوخته ی داخل نشریه ما را آنچنان از خود بیخود کرد که ضعف خبرنگار نشریه در مصاحبه هایش و گزارش نویسی و ضعف و ضعوف دیگر که در این مقال نمیگنجد را همه یکجا بی خیال شدیم.

و تنها پیشنهادی که داشتیم این بود که با این همه حسنات واقعا جای صفحه ی اشتراک مجله خالی بود!!.......... و داستان همچنان ادامه دارد..

سوتی!

بی ربط:این سوتی هم از شاهکارهای دانشگاهمون درست روز سخنرانی  استاد ضیائی پرور بود.بنده خدا نویسنده ی این متن منظورش از "سایور"..."سایبر" بوده!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:43 توسط بادبادکباز |

موقعیت شغلی یا...ما آدم نمیشیم

پنجشنبه دهم آبان 1386
 

مواقعی تو زندگی هر کس هست که شانس عینهو شتر پهن میشه در خونه آدم و هر چی هم که حرکات ژانگولری از خودش در میاره که .."..هــــــــــــو! من شانسم..تحویلم بگیر!!" طرف عین خیالش که نیست هیچ یه چوبم ورمیداره و شتر زبون بسته رو تا میخوره میزنه و سیاه و کبودش میکنه..تا اون شتر بدبخت به گور باباش بخنده که بیاد در خونه ی این آدم(بلانسبت!) چل..

القصه..ما هم همین چند وقت پیش آن چنان (لگد که چه عرض کنم؟)جفتکی به شانس زبون بستمون حواله کردیم که ... به هیچ بنی بشری نزد!!

هیچی دیگه ..الان در موقعیت دپسردگی به سر میبریم و تضمین نمیکنیم که معتاد نشویم................................ بده من اون شرنگ لامشبو!..

.

.

پ.ن: اگه مدیر شبکه Press TV رو دیدین سلام منم بهش برسونین!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:0 توسط بادبادکباز |