تبليغاتX
بــادبادکبـــــــاز

هوای یه نفره!

شنبه نهم آبان 1388
هــه..سوئی شرت زرده مو یادته؟

من دیگه قناری هیچ کس نیستم!

 

پ.ن:تو ذات این بارون که با هر قطره ش یه بلایی سر آدم میاره...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:58 توسط بادبادکباز

انرژی مثبت

شنبه بیست و پنجم مهر 1388
میدوم...

و از ریتم ضربان قلبم لذت می برم..

حس خوبیه که وقت دویدن به هیچی فکر نمیکنی.

و با هر بازدم عمیق که یه صدایی مثل سوت از دهنت بیرون میاد تخلیه میشی..

همیشه دویدن رو دوست داشتم..وقتی گامهات گرم میشن و صورتت گرُ میگیره..

احساس میکنی نباید وایسی!

بعد میخندی و به قول آقا پاشایی با خنده انتقامتو از زندگی می گیری!

خدایا شکرت.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:31 توسط بادبادکباز |

ایگنورینگ!!

سه شنبه هفتم مهر 1388
 

من: چشماتو ببند...سعی کن یکی از احساساتتو که تا حالا نادیدش گرفتی یادت بیاد...

.

 

منِ منطقی: ای بابا!...تو هم یه چیزیت می شه ها...مگه مریضی سر به سر خودت می زاری؟

.

منِ احساساتی: به من یکی اونجوری نگاه نکن! گفته باشم...برو هر غلطی دلت می خواد بکن!

.

من منطقی رو به من احساساتی: کسی از تو یکی نظر نخواست! هر گندی دلش خواست زد حالا خودشو می کشه کنار!! اصلا اگه تو کلن لالمونی بگیری خیلی چیزا درست می شه..

.

من احساساتی(در حالی که به احساساتش برخورده!)رو به من اصلی:

ببین چیکار میکنی! همه آتیشا از گور تو بلند می شه ها...ما رو عین سگ و گربه میندازی به جون هم و میشینی زل زل نیگا میکنی..

.

من اصلی: خیله خب بابا..! بی جنبه ها! پاشین جمع کنین برین حوصله هیچ کدومتونو ندارم! اه...

.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:20 توسط بادبادکباز |

خاطرات یک ترم آخری!

جمعه هجدهم بهمن 1387
 

اگه خدا بخواد امتحانا هم با همه خوبی(!) و بدی و تقلب و زیرآبزنی و خرخونی و...ش تموم شد.

خلاصه چیزی واسه ما نموند جز یه قیافه که روش نمیشه تو آینه نگاه کنه(البته این امر شامل حال آقایون نمیشه دلیشم تابلوه!)

نمی دونم این ترم که ترم آخر خیلی از بچه ها بود دوباره چه بهونه ای قراره ما رو تو محوطه پشت ساختمون دانشگاه دور هم جمع کنه...

جایی که رد شدن گربه دانشگاه و تقلب نوشتن سپیده پشت پنجره ی علیان و همچنین رد شدن آدمای غیبت واجب کافی بود که درباره همه چی حرف بزنیم و بخندیم جز درس!

می دونم بعد از این ترم دلم واسه قیافه خسته(کانهو از سر ساختمون برگشته!)بعد از دانشگاهم تنگ میشه.واسه همه چیز و همه کس حتی پازکی و حیدری!(حراستای دانشگاه)...

اون وقته که مریمو از ترس ریختن ریملاش از گریه منع نمی کنم!

.

.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:33 توسط بادبادکباز |

روزها..

یکشنبه بیست و دوم دی 1387
 

روزها به سنگینی ودلگیری ظهرهای زمستانی می گذرند.

انگار این روزها خیال رفتن ندارند

و این روزها همه دنیای من خلاصه میشود به پنجره اتاقم

و یک منظره تکراری

منظره تکراری روزهایی که خیال رفتن ندارند

روزها در گذرند...

و چیزی برای گذار ندارند

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:32 توسط بادبادکباز |

شاید وقتی دیگر...

پنجشنبه دوازدهم دی 1387
 

من:

" نمی تونم

نمی شه

نمی خوام

نمی خواد

نمی نویسم..."

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:38 توسط بادبادکباز